X
تبلیغات
یک جرعه شعر


یک جرعه شعر

شعر دانشگاه شهرکرد

به زودی به روز میشود...

 

دوشنبه هشتم مهر 1392 | 22:19 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

درود بر شما دوستان عزیز

همونطور که قول داده بودیم، قراره هر هفته چندتا از شعرهایی که توی شب شعرها خونده میشه رو توی این وبلاگ براتون بذاریم

امیدوارم شما هم با نقدها و نظرات ارزشمند خودتون به شاعران عزیزمون در هرچه بهتر شدن شعرهاشون کمک کنید

اما این هفته فقط یک شعر به دستمون رسید و ما اینو برای هفته ی اول به فال نیک میگیریم و امیدواریم بچه ها روز به روز فعال تر و پرکارتر بشن و هفته های آینده شعرهای بیشتری رو توی وبلاگ ببینیم.

شعر زیر رو از سرکار خانم کبری آورند بخونید. با تشکر از ایشون که اثرشون رو به دست ما رسوندن

نقد و نظر فراموش نشه:

 

خوشا به حال تو کبریت کوچک...!

می سوزی و آه از نهادت بلند می شود،

                مرا می سوزانند و می گیرند مجال آه را از این گلوی پر از فریاد...!

 

خوشا به حال تو آسمان...!

تو اشک می ریزی و آرام می شوی...

سد چشمان مرا اما...

    عجیب محکم ساخته اند.

 بغض تو چه زود می شکند...

                       بغض من اما... نه... که دلم می شکند!

 

خوشا به حال تو کاج حاشیه ی خیابان!

صبورانه بغضت را جرعه جرعه سر می کشی و دم نمی زنی...

                                                       صبورت می نامند...

بید احساس من اما... زیر شلاق باد.

ضجه می زند...

              می لرزد...

 

می شود مگر وزن کرد سنگینی اینهمه درد را

                                              در ترازوی کوچک تحمل من...؟!

درد شلاق را وزن کنم یا تبری که

                             لذتش شکستن استخوان من است...

پنجشنبه یازدهم آبان 1391 | 11:49 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

اول سلام..............

 بعد از این همه مدت به روز نشدن قراره که وبلاگ به روز رسانی بشه  اونم هر هفته.

شعر هایی که دوستان در شب شعر میخونند توی وبلاگ میذاریم تا هم بتونید ازشون استفاده کنید هم اگر نقد جدیدی دارید ذکر کنید .

 

                                                                           باسپاس

شنبه بیست و نهم مهر 1391 | 17:14 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

درود بر شما دوستان عزیز

طی این دو سالی که در جلسات شب شعر دانشگاه در خدمت دانشجویان بودم، یکی از عمده ترین سوالاتی که از شاعران میشد این بود که شما چطور میتونید بنویسید؟!!

و معمولا هم میگفتند که ما ایده ها و موضوعات زیادی توی ذهنمون هست، ولی نمیتونیم بیاریمشون روی کاغذ!

چند وقت پیش مطلب بسار مختصر و مفیدی به دستم رسید که خیلی میتونه به حل این مشکل کمک کنه که در اینجا به شما تقدیم میکنم:

 

فقط شروع کنید


مهم‌ترین چیزی که در سال‌های رفت و آمد با نویسندگان فراگرفتم این است که مشکل اصلی نویسندگانی که در آغاز راه هستند، استعداد نیست، بلکه اعتماد به نفس است. ممکن است بعدها که اعتماد به کار و توانایی‌های نویسنده شکل گرفت، نویسنده‌ی با استعدادتر از همگنانش پیشی بگیرد اما در آغاز راه، استعداد اهمیت چندانی ندارد اگر نویسنده نتواند بر مشکل خودکم‌بینی‌اش غلبه کند.
قاعده‌هایی که در ادامه خواهم آورد ممکن است برای نویسندگانی که در آغاز راه نوشتن هستند (و ای بسا برای نویسندگان باتجربه وقتی می‌خواهند داستانی جدید را آغاز کنند) راهگشا باشد.
از آن جایی که همواره اعتقاد داشتم تجربه‌اندوزی از گذشتگان، سنگ بنای پیشرفت است و قرار نیست همواره چرخ را خودمان اختراع کنیم، مباحثی که در ادامه خواهم آورد، علاوه بر تجربیات شخصی‌ام، بیشتر از کتاب بسیار کاربردی «اگر می‌توانید حرف بزنید پس حتما می‌تواند بنویسید» نوشته‌ی «ژول سالزمن»، ترجمه‌ی «فرنوش جزینی»، انتشارات امیرکبیر آورده‌ام. البته بدون شک نظر شخصی خودم را هم دخالت داده‌ام.

۱- حرف زدن روی کاغذ بهترین راه برای غلبه بر کمال‌گرایی


بیماری کمال‌گرایی
بیماری کمال‌گرایی یعنی: «باید در نخستین تلاشم این کار را در حد کمال انجام دهم.»
اگر قصد دارید وقفه‌ی بزرگی در نوشتن‌تان به وجود آورید، بر کمال‌گرایی اصرار بورزید. اگر قصد دارید انگیزه‌ی خلاق را در خود خاموش کنید، بر کمال‌گرایی اصرار بورزید. اگر می‌خواهید الباقی عمرتان را بر سر این مسئله که به اندازه‌ی کافی خوب نبوده‌اید، خود را شکنجه دهید، کمال‌گرا باشید.
اما اگر یک کمال‌گرا نیستم، نتیجه‌ی کارم نامطلوب و خام نخواهد شد؟
ابدا! مگر قرار است اولین نوشته‌تان آخرین نوشته‌تان باشد؟ وقتی از این بیماری دوری کنید میوه‌ی شیرین ترس مزمن شروع کردن را به دست می‌آورید.

طفره رفتن

کمال‌گرایی از کار افتادگی را به دنبال دارد که آن هم خود منجر به طفره رفتن می‌شود. یعنی بهانه‌هایی که منجر به ننوشتن می‌شود: «بروم سری به ایمیل‌هایم بزنم.... بروم چایی درست کنم.... چند تا تلفن بزنم و ...»

پیشرفت، نه کمال

برای رسیدن به نوشته‌ی بی‌نقص، حتی تلاش هم نکنید. بهتر است شعارتان پیشرفت باشد و نه کمال: «آیا کارم نسبت به قبل بهتر شده؟... آیا نسبت به یک ساعت پیش، یک روز قبل، کمتر وحشتناک است؟ ....اگر جواب مثبت است، حداقل می‌دانم پیشرفت کرده‌ام. حتی اگر فرسنگ‌ها با کمال فاصله داشته باشم»

حرف زدن روی کاغذ

آیا تا به حال با کسی که لکنت زبان دارد برخورد کرده‌اید؟ توجه کرده‌اید برای ادای یک واژه چه تلاشی می‌کند؟ اغلب از ترس این قضیه زبان را در دهانش حبس می‌کند. انگار به خودش می‌گوید: «اگر اشتباه بکنم چه می‌شود؟ اصلا بهتر است هیچ چیز نگویم.»
همین امر دقیقا زمانی صادق است که قصد دارید اولین نسخه‌ی نوشته‌تان، کامل‌ترین نسخه‌ی آن باشد. هر چه ایده دارید فراموش می‌کنید و دست از کار می‌کشید. در واقع روی کاغذ به لکنت می‌افتید.

پس راه حل چیست؟

فکر کنید شما اصلا نمی‌نویسید بلکه روی کاغذ حرف می‌زنید. هیچ وقت وقتی با دوستی صمیمی دارید حرف می‌زنید، لکنت می‌گیرید؟ آن قدر حرف می‌زنید تا منظورتان را به بهترین و زیباترین نحو به او برسانید.
هر چه بیشتر روی کاغذ حرف بزنید (بدون مکث و تامل برای قضاوت یا نقد) شانس بیشتری برای یک کار با ارزش دارید. بعد می‌توانید برگردید و آن را اصلاح و ویرایش کنید. اما بعدا، بعدا که نکته‌ی اصلی کلام‌تان را یافتید.
کار شما مثل معدن‌کاوی است که به سختی تلاش می‌کند و به طور منظم شن و ماسه‌ها را وارسی می‌کند تا از میان آن‌ها برقِ یک ذره‌ی کوچک طلا را ببیند.

تمرین:

کاغذ و قلمی بردارید، یا پشت کامپیوتر بنشینید و به مدت دو دقیقه روی آن فقط حرف بزنید. هر چه در سر دارید. قرار نیست شاهکار باشد یا حتی اصلا معنایی داشته باشد. کاری که باید انجام دهید این است که به سادگی هر چه تمام‌تر روی کاغذ حرف بزنید. خود را رها سازید بدون این که هیچ گونه انتظاری نسبت به نتیجه‌ی نهایی داشته باشید. به حرف زدن ادامه دهید و ببینید چگونه شما را با خودش می‌برد.
به خاطر داشته باشید به کارتان به عنوان نوشته فکر نکنید. آن‌ها را حرف‌های روی کاغذ بدانید. بعدا به اندازه‌ی کافی وقت برای نگرانی بابت «نوشتن» دارید.


۲- ساکت شو! الان دارم سعی می‌کنم بنویسم

در گوشه‌ای نشسته‌اید و در حال حرف زدن روی کاغذ هستید که متوجه می‌شوید تنها نیستید. صدای دیگری در اتاق به گوش می‌رسد. صدایی که مدام شما را سرزنش می‌کند و حتی به خاطر سعی در نوشتن شما را تمسخر می‌کند.
به قول یکی از روان‌شناسان بسیاری از افرادی که معتقدند به هیچ وجه توانایی نوشتن ندارند، در واقع اسیر القائات منفی‌ای هستند که از وجود خودشان نشات می‌گیرد. القائاتی که مدام به آن‌ها می‌گوید: «اوه، ببین چه کسی می‌خواهد بنویسد!» این صدا می‌تواند صدای یک معلم، والدین، یک دوست و یا حتی یک نویسنده‌ی بزرگ معاصر یا کلاسیک باشد که اکنون به ندای درون خودشان تبدیل شده است.
صرفا در گوشه‌ای کز نکنید و از شنیدن این القائات منفی سوءاستفاده نکنید. بهانه‌ای برای جا زدن نتراشید. به آن‌ها بگویید: «ساکت شو! الان دارم سعی می‌کنم بنویسم.»

تمرین:

سعی کنید لیستی از تمام افرادی که در نوشتن هیچ کمکی به شما نمی‌کنند تهیه کنید؛ معلم، برادر و خواهر، دوستان، نویسندگان قدیمی و جدید و ... . هر کسی که تا شما شروع به نوشتن می‌کنید توی مغزتان با تمسخر می‌گوید: «اوه، ببین چه کسی می‌خواهد بنویسد!»
لیست که کامل شد بروید و با لذت آن را آتش بزنید. نگذارید افرادی که در نوشتن به شما کمک نمی‌کنند در اتاق پیش شما باشند.

۳- یک واژه برگزینید، هر واژه‌ای، فرقی نمی‌کند

این همان روش نوشتن بر روی کاغذ است اما با این تفاوت که شما نقطه‌ی آغاز را دارید.

تمرین:

یک کتاب بردارید، فرقی نمی‌کند چه کتابی، چشمان‌تان را ببینید و یک صفحه را باز کنید و همان طور چشم بسته دست روی یک کلمه بگذارید. اصلا مهم نیست چه کلمه‌ای. اگر کلمه‌ای است که اصلا معنایش را نمی‌دانید، دوباره انتخاب کنید. حالا به مدت دو دقیقه درباره‌ی همان کلمه بنویسید.
دنبال این کلمه بیفتید. اگر تا آخر عمرتان دنبال واژه‌ی مناسب بگردید، آن را پیدا نمی‌کنید. مناسب‌ترین واژه‌ی دنیا همینی است که الان پیدا کردید.

مثال:

یک دختر خانم با همین روش کلمه‌ی «کوتاه» را پیدا کرد و این متن را نوشت:
«کوتاه، کوتاه، قدم کوتاه، دویدن کوتاه، شلوار کوتاه، هیچی چی ندارم درباره‌ی کوتاه بگویم. چه اهمیتی داره؟ اصلا کی اهمیت می‌ده. به جز نامزد سابق احمق من. از همان نوجوانی هیچی درباره‌ی شلوار کوتاه نمی‌دانستم. زن‌ها و دخترها خیلی دوست دارند تو جوانی شلوار کوتاه بپوشند. درست همون طور که اون دوست داشت من شلوار کوتاه بپوشم. بله، اون دقیقا کسی بود که بی بند و باری را دوست داشت. اون وقت من را متهم به بی‌وفایی می‌کرد. چه انتظارات تهوع‌آوری داشت. من باید زودتر می‌فهمیدم چه آدم زیاده‌خواهی بود. عجب کثافتی. چه آدم عوضی‌ای. عجب هرزه‌ای. خیلی خوشحالم که خیلی دیر نفهمیدم. بعد از این که همه چیز بین ما تمام شد توی مراسم تشییع جنازه‌ی مادرم همه‌ی نامه‌هایم را آورد و بهم پس داد. هیچ وقت نمی‌خواهم به اون روزهای وحشتناک فکر کنم...»

به نظر شما از دل همین تمرین، کم کم یک نوشته‌ی پراحساس و خواندنی شکل نمی‌گیرد؟

۴- در مورد آن چه آگاهی دارید، بنویسید

معمولا وقتی به کسی می‌گویید درباره‌ی آن چه آگاهی داری بنویس، وحشت زده می‌گوید: «اما چیزهایی که من می‌دانم، آن قدر جالب نیستند که به درد نوشتن بخورد.»
قطعا همین طور است اگر آن‌ها را ننویسید. اما اگر شروع به نوشتن کنید و برای خودتان مهم باشد، متوجه می‌شوید کم کم برای دیگران هم جالب می‌شود. درست است که ما داستایفسکی، آلبرت انشتین، وینستون چرچیل و آنجیلینا جولی نیستیم اما ما سرمایه‌ای داریم که هیچ کدام از آن‌ها ندارند؛ خودمان.

مثال:

«بن همپیر» در یک کارخانه کار می‌کرد. چه کاری؟ او یک پرچ‌کار بود. یک روز خسته از کار به فکر نوشتن از کارش افتاد. یک سال کار مداوم کرد و در انتها مجموعه‌ای از تجربیات او در کار پرچ‌کاری به نام «داستان‌هایی از خط تولید» چاپ شد. کار او به عنوان کتاب ماه آمریکا شناخته شد و چهارصدهزار دلار به خاطر حق سینمایی کتاب دریافت کرد. چرا؟ چون هیچ کس تا آن زمان درباره‌ی زندگی یک پرچ‌کار چیزی نشنیده بود. پس همیشه فکر کنید اگر این موضوع مرا جلب کرد (لزومی ندارد حتما در مورد شغل‌تان باشد، این موضوع می‌تواند درباره‌ی لذت دیوانه‌وار شما از بستنی خوردن باشد یا علاقه‌ی زیاد شما به باز گذاشتن در یخچال و ایستادن رو به روی آن) پس نظر دیگران را هم جلب خواهد کرد.

دو نقل قول:

«در تمام نوشته‌هایم بارها و بارها داستان زندگی شخصی‌ام را گفته‌ام.»  ایزاک باشویس سینگر

«راجع به مدارس نوشتم چون همه به مدرسه رفته‌اند. درباره‌ی اتوموبیل‌ها نوشتم چون نیمی از آدم‌ها اتومبیل دارند. درباره‌ی عشق نوشتم چون غالبا همه‌ی آدم‌ها، حتی اگر الان نیستند یک روزی عاشق بوده‌اند و به زودی هم خواهند شد.»   چاک بری

تمرین:

یک کاغذ بردارید یا یک صفحه‌ی Word باز کنید و بالای آن بنویسید:‌ «هفته‌ی گذشته با دوستانم درباره‌ی چه موضوعاتی حرف زدم.»
لیست‌تان را تا جایی که می‌توانید طولانی کنید. هر چه یادتان می‌آید بنویسد، حتی اگر غیرمعمول باشد. وقتی تمام شد، مورد علاقه‌ترین موضوع برای خودتان را (نه لزوما موضوعی که فکر می‌کنید برای دیگران جذاب است) انتخاب کنید و بین ۴۰۰ تا ۸۰۰ کلمه درباره‌ی ‌آن بنویسید.
بعد که به اندازه‌ی کافی آن را پرداختید امتحان کنید و به دوستان‌تان (و چه بهتر حتی به غریبه‌ها) بدهید و بیینید چه قدر برای‌شان جالب است. قرار نیست شاهکار باشد. همین که توجه‌شان را اندکی جلب کند، شما موفق بوده‌اید.

۵- استراق سمع مولد

استراق سمع مولد چیست؟ چیزی است که وقتی با توجه به آن چیزی را می‌شنوید خیالات و تصورات شما را قلقلک می‌دهد. یعنی گوشه‌ی از یک مکالمه یا صدایی خاص و هر چیزی دیگری که می‌شنوید که با زیرکی تمام برای استفاده‌های بعدی به سرعت یادداشت کرده‌اید.

تمرین:

ریموند کارور جایی نقل کرده است روزی از یک نفر شنیدم: «این آخرین کریسمسی است که برای ما خرابش می‌کنی!»
بعد، تنها همین یک جمله را آن قدر بسط داد و به امکان به وقوع پیوستن‌اش در متنی فکر کرد که داستانی از آن متولد شد؛ داستان «یک مکالمه‌ی جدی»
در طول یک هفته سعی کنید چیزهای جالبی را که مشمول معنای استراق سمع مولد می‌شود، یادداشت کنید. در پایان هفته حول محور یکی از‌ آن‌ها که بیشتر می‌پسندید با استفاده از روش فکر کردن روی کاغذ، بین ۴۰۰ تا ۸۰۰ کلمه بنویسید.
شاید گسترش یافته‌ی همین متن، یک داستان کوتاه خوب، یک مقاله‌ی ارزشمند، یک نقد جان‌دار و یا یک گزارش خیره کننده شود. شاید.

۶- خصوصی نوشتن در مکان‌های عمومی

«بتهوون» و «استراوینسکی» نت‌های موسیقی خود را روی دستمال و منوی غذای رستوران‌ها می‌نوشتند. «سینگر»، داستان‌های کوتاهش را در شیرینی فروشی نزدیک خانه‌اش می‌نوشت. «پالین کیل»، مشهورترین منتقد تاریخ سینما، نسخه‌ی ‌اول نقدهایش را در سالن تاریک سینما و هم زمان با نمایش فیلم می‌نوشت.
به قول روان‌شناسان، در محیط نوعی «وزوز» هست که ذهن شما را شستشو می‌دهد و موجب تمرکز شما می‌شود، همراه با آسودگی غریبی که گویی می‌گوید: «همه چیز به خوبی پیش می‌رود. شما در دنیا تنها نیستید.»

تمرین:

وارد یک مکان عمومی شوید. یک زوج را که بیشتر می‌پسندید، انتخاب کنید. به همه چیزشان دقت کنید؛ رفتار، گفتار، پوشش، حرکات تکرار شونده، چهره و ... . البته بدون آن که جلب توجه کنید. از خودتان بپرسید: «چه نسبتی دارند؟ چه ارتباطی بین آن‌ها وجود دارد؟ آیا تازه با هم آشنا شده‌اند؟ چندمین ملاقات‌شان است؟ کی و چه طور از هم جدا می‌شوند؟ و ...»

بین ۴۰۰ تا ۸۰۰ کلمه درباره‌ی آن‌ها بنویسید. اگر دوست داشتید خیلی خیلی بیشتر.

۷- آشنایی زدایی

حتما این لطیفه را شنیده‌اید که روزی کسی برای دیدن جنگل رفت. وقتی به جنگل رسید گفت: «این قدر این جا درخت هست که جنگل دیده نمی‌شود.»
هیچ چیز مانند یکنواختی، حواس انسان را از خود دور نمی‌کند.
آشنایی‌زدایی در یک متن، حداقل در دو سطح عمل می‌کند. یکی در نثر و دیگر در ایده.

آشنازدایی در نثر

جمله‌ی معروفی است که می‌گوید: «اولین کسی که زیبایی را به ماه تشبیه کرد یک نابغه بود. دومین کسی که زیبایی را به ماه تشبیه کرد...»

به این دو جمله دقت کنید:
«چهره‌اش بسیار جذاب و گیرا بود.»
«چهره‌اش مثل سکوتِ بعد از برف، نفس‌گیر بود.»

کدام یکی توجه شما را بیشتر جلب کرد؟

تمرین:

حدود ۴۰۰ کلمه از یک متن خسته‌کننده را از هر جایی که می‌توانید پیدا کنید. (روزنامه‌های کیهان و اطلاعات این امکان را به فراوانی در اختیار شما قرار می‌دهند). حالا سعی کنید با انتخاب فعل‌ها، صفت‌ها و قیدهای جذاب، از این متن آشنازدایی کنید.

آشنازدایی در ایده

هیچ چیز شما را خسته‌تر از گفتن خوبی‌هایِ خوبی‌ها و بدی‌هایِ بدی‌ها خسته نمی‌کند. خمیازه، معمولی‌ترین واکنش به ایده‌های هزاربار شنیده شده است. اما اگر یک بار وقتی اتفاقی دارید کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کنید، ببینید یک نفر دارد درباره‌ی ضعف‌های مفرط زبانی حافظ و یا نیکی‌های غیرقابل انکارِ دروغ‌گویی، حرف می‌زند، بدون درنگ کانال را همان جا نگه می‌دارید. ممکن است در ادامه بفهمید طرف مزخرف می‌گوید اما به هر حال او توانسته شما را چند دقیقه‌ای متوجه‌ خود کند. حالا اگر علاوه براین آشنازدایی بتواند شما را قانع هم بکند، ممکن است زندگی شما را عوض کند.

تمرین ۱:
بین ۴۰۰ تا ۸۰۰ کلمه درباره‌ی جنایت‌های مادران در حق فرزندان بنویسید. همه‌ی سعی‌تان را بکنید این متن، بچه‌ننه‌ترین افراد را هم قانع کند.

تمرین۲:

بین ۴۰۰ تا ۸۰۰ کلمه درباره‌ی خدمات بی‌نظیر «صدام حسین» به ملت ایران بنویسید. همه‌ی سعی‌‌تان را بکنید این متن، وطن‌دوست‌ترین ایرانی را هم قانع کند.

 

دوشنبه دهم بهمن 1390 | 20:0 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

غزلی از محمود صالحی فارسانی، تقدیم به مولای متقیان، علی(ع)

نقد و نظر یادتون نره:

 

تا هست ورد زبان هاست  مردانگی و مرامت

در ذهن تاریخ مانده ست ست  آن آسمانی کلامت

دین با تو شد برترین دین، فخر زمین شیعه ی توست

بنیان کنِ کقری و ظلم، بنیان گذار امامت

رود خروشان علم و دریای آرام مهری

روح خدا در تو جاریست، هر پخته ای هست خامت

اسطوره ی استواری، اسطوره ی درد بودی

دنیا نمی خواست باشد  یک لحظه حتی به کامت

*****

قرآن ناطق تو بودی، قرآن ثانی کتابت

تاریخ ها ثبت کردند  مردانگی را به نامت!

دوشنبه دهم بهمن 1390 | 19:47 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

درود بر شما دوستان عزیز

این هم شعری کوتاه از یکی از بهترین شاعران دانشگاه، پژمان صادقی دهچشمه

نقد و نظر یادتون نره:

 

گندمزارموهایت
خاطرخواهی می خواست,
تا سینه سپر کند جلوی آنهمه نگاه نانجیب!

زمان با مضربی از چهار چرخید
.
.
.
.
حالا قهرمان خاطرخواه های تو
مترسکی شده در زمستان...

دوشنبه دهم بهمن 1390 | 19:33 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

۱)
عین
شین
قاف...
راکنار
بگذار,
افسانه هانیمه کاره بمانند.


2)
برای گریه اش آنشب بهانه لازم داشت
بهانه اش توشدی,بعدشانه لازم داشت

ودختری همه ی شهرراقدم زدوباز
برای یافتنت یک نشانه لازم داشت

نشست تاهمه درد راچکامه کند
نشد,نه,ازتوسرودن ترانه لازم داشت

دوباره آخرقصه به هیچ جانرسید
شبیه جوجه کلاغی که خانه لازم داشت

وبعدهاهمه ازشعرهاش فهمیدند
تمام عمرتوراصادقانه,دوست داشت

یکشنبه بیستم آذر 1390 | 21:48 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام

این کار کوتاه سیاوش قربانپور تقدیم به شما

که دستشون درد نکنه بابت این عیدی مختصر و مفید!

نقد فراموش نشه

 

بريده ام

     ....

          ....

     ....


چون پلي كه مرا به تو مي رساند!

پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 | 21:37 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

باز هم سلام

یه غزل بسیار زیبا از استاد سخن، سعدی:

 

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت

به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت

که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن

که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم

به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی

تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم

که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی

که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران

اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389 | 21:6 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام

این سپید بلند و بسیار زیبا را از اصغر عظیمی مهر بخونید

هرکی تا آخرش نخونه، ضرر کرده!!!

 

این یک جفت چشمت را

      به چند مرگ تقسیم کرده ای

                                  که مرده ها

                                       وصیتنامه را 

                              لای کفنهایشان پنهان می کنند

تو حتی پس از مرگ هم

                    نیازی به کافور نداری

                              ورویش گیسوانت در رگهای خاک 

                                              سنگ قبرت را به دو نیم می کند

         از دالانی از بهت ارواح رد می شوی

                            من با آوندهایم تو را از خاک می نوشم

قلبم را در کدام گورستان محرمانه چال کرده ای

                                                      که موریانه ها

                                از جویدن وصیتنامه ام سر باز می زنند              

                                                             که ابتدای آن به نام توست

      مرداب گیسوان جلبکی اش را

          در انحنای پل های غبار گرفته

                                    پنهان کرده است     

                            پتوهای افتاده بر تختخواب خالی           

                                                       در غیبت رنگها 

                                                    شکل تنت را تقلید می کنند

 گیسوانت را به صورتم بپاش

      هیچ مرده ای را شبانه تشییع نمی کنند

                                  نگاهت قلابی ست

                                     که به پلکم گیر می کند

          این رختخواب بدون تو

                        شنزاری ست عذاب آور

          در انحصار دیوارهایی که پلک نمی زنند                

                                                       و بالشم

                                                      بیابانی مجسد

                                  که همسایه کشور خوابها نمی شوم

                                          - لجبازی شناسنامه دختران است -

                                                    شب دارد شناکنان از پنجره می گذرد 

                                                            خوش به حال درختان

                                                                     که دست کم

                                                                  زمستان را می خوابند

مرا از کمر به دو نیم کن

        دایره های درونم را بشمار

                  ببین چند سال است خوابم نمی برد ؟!؟

                                     دارم به دلتنگی معنایی می دهم 

                                                         که پیش از این نداشته است

دعا نمی کنم خدا تو را ازگیسوانت آویزان کند

                         تو حتی در آشفتگی هم خوشایندی

                                         شبیه رختخواب عشق ورزی

                                           در شعاع آفتاب صبح روز بعد

  در روزگارانی نه چندان دور

                         انسانها و پلنگها 

                                  دوستان خوبی بوده اند

    عریان که به دنیا آمدم

                          مامای تندخو

                        آنچنان بر کف پاهای برهنه ام سیلی زد

                                                                      که تا امروز

                                                                کفشهایم تاول می زند

                 اما تو را مادرت

                          در کدام رحم مرمرین پرورده بود

                                     که موزه های خالی از مجسمه

                                       سالهاست ایستادنت را انتظار می کشند           

        جدایی

               همواره مستلزم کینه توزی نیست

                                       اگر می خواهی ترکم کنی   

                                                     دست کم با مهربانی برو

        من سرخپوست نیستم

           دارم با دود سیگارم به تو علامت می دهم

                             که در متروکه ترین جزیره ی دنیا

                    مردی که از تمام کشتی های جهان جا مانده است

                                                          هنوز به تو فکر می کند

شیطان بال کدام فرشته را از جا کنده بود

           که پرستوها قرنهاست پرواز می کنند

                          اما هیچ دایره ای در آسمان ترسیم نشده است  

و تو از گردنه های ناگاه پایین آمدی

                               که کاروانسالارها

                                       از جاده ی ابریشم

                                           شرمسار بر می گردند 

خبر نداری

       من از ابتدای رسیدنت

                    روی پوستت نشسته ام 

                            سرخاب گونه های تو را

                                         از خون من ساخته اند

دارم از تب می سوزم

    کاش پیراهنت به عیادتم بیاید

                                         و تو

                        تنت را در آن جا گذاشته باشی 

                                              با پلکهایی از ابر

                                               که نرم نگاهم کنی

                                         و تختخوابم از پشتم دور شود

                          بگذار نسیم نفسهایت

                         پهنه ی به عرق نشسته پشتم را

                                                            خشک کند

               نگاهت خلسه ای ست

                                 از تلذذی ترسناک

                            شبیه هذیانهای بعد از عمل جراحی     

                                                               از دهانت

                                   شعله های نامریی نعنا زبانه می کشد

                                            تو باید پزشک بیهوشی می شدی !    

لرزش لبانم

       اندوه آویزان من است

               نگذار صورتم روی زمین بیفتد

                            کنار تو نبودن به من نمی آید

                                 مثل پیراهن های افقی راه راه

                                                            و آواز خواندن

                                                               با زبانی از سیمان   

 

اگر می خواهی از نفس بیفتم

                               در ریه هایم

                           براده ی سیم خاردار بریز

                      دارم زنگ میزنم و ترک می خورم

                                    مثل انگشتان تنباکویی پیرمردها

                          رنگ پریدگی ام از سیگارهای دوباره نیست

                                                   خون خوابهایم رقیق شده است

تو که از خانه بیرون نمی زنی

                    پیاده رو درد می گیرد

                       عقربه ها بردگانی ممتد

                       که بار زمان را به دوش می کشند

                                                در رژه ای آزار دهنده

تو را جدا کرده ام

       از مایملک سرداران ِ جان به در برده

                              ابروی تو کمانی ست 

                                      که هیچ جنگاوری

                                         توان کشیدنش را ندارد

چشمانت آتشی

                که نیاکان من

               در آیین قربانی جوانان

                   بر ِگرد آن

                    شیهه کشان می رقصیدند

                خوش به حال خونی که به خاطر تو ریخته شود

که تمام زن های پیش از تو

           کوشش و خطای آفرینش بود

                 حالا هر کس  بیشتر به تو شبیه باشد

                                                        زیباتر است

خورشید هر روز غروب

       کیسه اش را از مس مذاب پر می کند

                    تا در پشت کوه های نیمه شب 

                                   مجسمه ای از تو بسازد

برای حکمرانی بر شهر پارسه

                 که مردی جنگی ست

                                با دستهایی فراوان

                                      و پاهایی نیمه تمام 

                            درست در میانه ی تاریخ ایستاده 

  باد شن ها را به چشم کتیبه ها می ریزد

                                     ما مرزهایمان را

                                                 با سنگ گور

                                             از همسایه هامان جدا می کنیم  

بعد از ظهرهای جمعه

              در کسالت خاکستری باد

                                    فکر می کنم

                             اگر خورشید روسری می پوشید

                                                 چقدر شبیه تو می شد

من از حوریان تند مزاج بهشت شنیده ام

                                  که در جهنم

                          آسانسوری از یخ ساخته اند       

                                              که پرتم می کند

                             به دخمه ای آکنده از سر بریده ی آهوها

                             و نقاره های شب

                                        ردپای سکوتم را

                              از زخم سبز سیب های تیرخورده می گیرند  

          و شعرهایم هراسان

              از خون خودنویسم بیرون می ریزند

   کاروانهای نقره و ابریشم

                 از بناگوشت پایین می آیند 

                                  روزگار پلی ست

                           که تو از دیروزهای من برگردی

                                                    و عکس کوچکت

                                                      از تختخواب نیمه شب

                                                                  به پایین پرتم کند 

قلبم عصاره ی ست

             از کتیبه های به خون نشسته  

                           که باستان شناسان هم

                        از پر کردن ترک های آن عاجزند

                                      تو از زخم سنگ ها چه می دانی  

تقدیر کماندار کوری ست

                  که تفاوت قلب سرخ

                      و سیب سبز را نمی فهمد

تو گوزنی زردی

               با شاخهایی از ابر

                                عطر نافت

                       از خوشه های انگور بیرون می زند  

                         من پلنگی از نور

                             با پنجه هایی از اسفنج

                            که نقاهت زخم آهوها را لیس می زند

فریبنده است

سرسبزی چهارفصل کاجها

      که قبل از بر زمین افتادن

                     از درون می خشکند

صمغ کاج

           اشکی ست

            که از پهلویش بیرون می زند

و عطر دلهره اش

سپیدارهای پیاده رو را نگران نمی کند

 

 تو نیستی

     و اتفاقا من هنوز زنده ام 

                      در شهری که در آن

                      دستان غریبه ها گرم تر است

                                   من دست خدا را خوانده ام

                                     دنیا هیچ وقت به پایان نمی رسد …  


چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389 | 19:24 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

شاخـه را محکـم گـرفـتـن این زمان بی فایده است
بـرگ می ریـزد، ستـیـزش بـا خـزان بی فایده است

 

بـاز می پرسی چـه شـد که عاشق جبـرت شـدم
در دل طـوفـان کـه بـاشی بـادبــان بی فایده است

 

بــال وقتی بـشـکـنـد از کــوچ هـم بـایـد گــذشـت
دسـت و پـا وقـتـی نـبـاشـد نردبان بی فایده است

 

تـا تـو بــوی زلـفـهــا را مـی فـرسـتـی بـا نـسـیــم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

 

تـیــر از جـایی کـه فـکــرش را نمی کــردم رسـیــد
دوری از آن دلــبـــر ابـــرو کـــمـــان بی فایده است

 

در مـن ِ عـاشـق تــوان ِ ذره ای پـرهــیـــز نـیـسـت
پـرت کـن مـا را بـه دوزخ،امـتـحــان بی فایده است

 

از نـصـیـحـت کـردنـم پـیـغـمـبــرانـت خـسـتــه انـد
حرف موسی را نمی فهمد شبـان،بی فایده است

 

مــن بــه دنــبـــال خــدایـی کـه بــســوزانــد مـــرا
همـچنـان می گردم امـا همـچنـان بی فایده اسـت

 

کاظم بهمنی

 

شنبه نهم بهمن 1389 | 22:26 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوستان

اومدم که با شروع ترم جدید، پر انگیزه تر و پرشور تر

از قبل، به این وبلاگ بپردازم

برای شروع، یکی از جدیدترین غزلهای مهدی فرجی رو

بخونید:

البته!

یه خبر خوب درمورد مهدی فرجی دارم که در اولین

شب شعر این ترم بهتون میگم!

ابری بیار از دور _ پر باران _ پرستو جان!

عطری بیفشان بر حیاط خانه شب بو جان!

من میهمان دارم، مبادا خاک برخیزد

حالا که وقت آبرو داری ست جارو جان!

اینقدر بی تابی نکن پیراهن نازم!

هی روی پیشانی نیا با شیطنت!  «مو»جان!

*

وقتی تو می آیی در و دیوار میچرخند

انگار چیزی خورده باشد خانه، بانو جان!

عاشق شدن را داشتم از یاد می بردم

این شیر را بیدار کردی بچه آهو جان!

این چشمها این شیشه های عمر من؛ ای جان!

میبندی و انگار عمری مرده ام..کو جان؟

کو جان که برخیزم؟ تو این سهراب را کشتی

گیرم که روزی بازگردی نوشداروجان!

چهارشنبه ششم بهمن 1389 | 20:42 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوباره

این بار با شعری از خانم مریم چاوشی در خدمت شما هستیم

بخوانید و نقد کنید:

کاش میشد لحظه ای با خود بیندیشم

قعر این دنیای فانی بهر خود باشم

اصل این دنیای فانی هر چه بود و هست

ور نه من اینک نمانم بهر خود سرمست

بار الها من ندانم شیوه این سرمستی را

با خودم قهرم ندارم بهر خود این اشنایی را

درد من این است و روحم سخت تنگ

گوییا من جز تعلق های دنیا را ندارم در دست

درد خود را خود شناسم کس نداند باطنم

با منی و من ندانم چون تو نزدیکم تری

من اگر خود را شناسم میشناسم چون تو را...

چون تو گفتی من عرف نفسه فقد عرف اله


اری مستم ای الها مستم این سرمستیم

در خودم گشتم رسیدم بهر این مستان سرا

شنبه دوم بهمن 1389 | 17:26 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوستان

با دوتا غزل زیبا از کورش کیانی قلعه سردی در خدمتم

یکی از این غزلها به زبان شیرین بختیاری ست که در وصف

استاد بهمن علاءالدین(مسعود بختیاری) سروده شده:

 

ایران

کنعان به خواب رفتم و در مصر دیدمت
از کاروان برده‌فروشان خریدمت

شب‌های بیشماری از این دست در دمشق
منجر شدی به خوابم و هر شب پریدمت

از دهلی گناه لبت تا عراق شرم
برگونه‌های قرمز جیحون چکیدمت

یونان که حمله کرد به چشمان میشی‌ات
براسب زاگرس به سپاهان دویدمت

وقتی برید موی ترا خنجر عرب
در تار و پود قالی کاشان کشیدمت

باد افاغنه که شبی ریشه تو کند
همچون گیاه مهر به دندان جویدمت

قوم مغول که میل به چشمان گل کشید
در شیون تغزل حافظ خزیدمت

بانوی روز مادر و شب مهربان، وطن
در پرچمی سه رنگ به آتش کشیدمت

 

********************************

شاه پیا

 

زنده یاد بهمن علاء الدین

 

یه جا همۀ قهقهۀ کوگ دَرینه

دادِن به تو تا ختم کُنن خونده گرینه

تو مثل دلایی ، خوتی و  دار و در و دشت

هم خوش خَوَری دیدی و هم بد خَوَرینه

کارونی و هر شُو یه ولاتینه کُنی سیر

کَس مثل تو نِیدم بِکشِ دَربِدرینه

تو جورِ کُناری گله از بخت چه داری؟

مَردم اِزَنِن بَرد ، درختا ثمرینه

مِنِ شعر تو اَفتو تَره ری مهنه بِووسه

کی جور تو نهاده کِل یک کر دورینه

تِهنا تو پیا بیدی و مَندی و خریدی

از قافلۀ گل غم یار سفرینه

داس مه نو وَستِ به من کشتۀ کهسار

بهمن مو دلم خینِ بخون بَرزِیَرینه

یکشنبه نوزدهم دی 1389 | 19:36 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوباره...

دوستانی که مایلند در انجام کارهای مربوط به شب شعر

و مدیریت وبلاگ با ما همکاری کنند،با شماره ی زیر تماس بگیرند:


           09368192285

دوشنبه ششم دی 1389 | 14:25 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوستان

کم کم داره کار اصلی ما شروع میشه

منظورم همون نقد و بررسی شعرای شاعران دانشگاهه!

چون اولین شعر رو خانم احمدی فرستادن،ما هم نوبت رو رعایت میکنیم تا حق کسی ضایع نشه

هر شعری که برای نقد توی وبلاگ گذاشته میشه،به مدت یک هفته بالای صفحه اصلی میمونه و

بعد شعرای دیگه جایگزین میشه

شعر خانم احمدی رو بخونید،لذت ببرید و بعد نقد کنید:

سقف اتاقم نم زده این یادگار باران زیبای بهار است
اشکال زیبا,در آن میان شاید این نقش تو باشد
یا نقش من غمگین تنها
خانه دلتنگ حضورت
پنجره محو دیدارت
شیشه دلتنگ آه گرمو نقشی با انگشت گرمت
آوای صدایت در گوشه گوشه می رسد بر گوش
شاید هنوز هستی
برمیگردم ,کجایی؟
آن شبی که برق ها رفت
شمعی که روشن کرده بودیم در خاطرت هست
تا صبح سایه بازی در شعله رقصان آن شمع
خرگوش وگرگ یک اردک زیبا همراه با آوا
...
یک خاطره یک عالمه درد یک آه یک شیشه ی سرد
روی بخار شیشه با یادت نوشتم
مهربانم سفرت خوش
ای کاش فراموشی بگیرم

سه شنبه سی ام آذر 1389 | 23:54 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوستان

این وبلاگ حاصل تلاش اعضای واحد ادبی کانون ادبی-هنری دانشگاه شهرکرده

اهداف این وبلاگ در راستای موارد زیره:

۱-نقد تخصصی اشعار دانشجویان دانشگاه شهرکرد

۲-آشنا نمودن دانشجویان با شعر شاعران امروز

۳-خبر رسانی در زمینه ی ادبیات

در ضمن این وبلاگ مراحل قانونی خودش رو طی کرده و از نظر امنیت هیچ مشکلی نداره

شاعران عزیزی که مایلند اشعارشون توی این وبلاگ نقد وبررسی بشه میتونن شعرشون رو در بخش نظرات وبلاگ به صورت خصوصی برای ما ارسال کنن تا در نوبت مناسب شعرشون رو در صفحه ی اصلی نمایش بدیم

البته مهم ترین شرط برای نمایش دادن اشعار اینه که: قبلا شعرشون رو در

جلسه ی شب شعر دانشگاه که دوشنبه ی هر هفته در کلاس

۲۰۳دانشکده علوم پایه ساعت۲۰ برگزار میشه،خونده باشن و

یک نسخه از شعرشون رو در اختیار ما بذارن

 

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 | 0:22 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد

رها کنی بروند و تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی،بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که....نه!!!نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد...!!!!!

 

مرحم نجمه زارع

شنبه بیستم آذر 1389 | 17:34 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

سلام دوستان

خیلیها گفتن چرا وبلاگمون خالیه؟

برا همینم تصمیم گرفتم چندتا شعر خوب از چندتا شاعر خوب بذارم

البته ای کاش از شعرای بچه های خودمون به دستم رسیده بود تا بذارم توی

صفحه ی اصلی

بگذریم...از شعرای زیر لذت ببرید:

(۱)

رها کن که در چنگ طوفان بمیرم


 

به این حال و روز پریشان بمیرم


 

نه می خواستی با تو آزاد باشم


 

نه دل داشتی کنج زندان بمیرم


 

گل چیده ام...قسمتم بود بی تو


 

که در بستر خشک گلدان بمیرم


 

اگر  ایستادم نه از ترس مرگ است


 

دلم خواست مثل درختان بمیرم


 

نه ... بگذار دست تو باشد تمامش


 

بسوزان ، بسوزم، بمیران، بمیرم


 

شب سوز پاییز ، سرمای آذر


 

ولم کرده ای زیر باران بمیرم


 

تو وقتی نباشی چه بهتر که یک روز

 

بیفتم کنار خیابان ب..م...ی....ر.....م 


 مهدی فرجی

(۲)

نگاهت شبی در نگاهی می افتد

سپاهی به جان سپاهی می افتد

غزالی به دنبال شیری شگفتا 

 گدایی پی پادشاهی می افتد

یکی خسته آواره ی کوه و صحرا

یکی گوشه ی خانقاهی می افتد

تو هم مطمئن باش (!) ای دل که روزی

گذارت به چشم سیاهی می افتد


پلنگی و مغرور گیرم که باشی

سر و کارت آخر به ماهی می افتد

دلم جام تُردی است در دست مستی

خدایا خدایا گواهی می افتد


درخت است و سیب است و فصل رسیدن


بخواهی می افتد نخواهی می افتد

طناب است و دار است و مرگ است و حق است

ولی گردن بی گناهی می افتد


تو دیوانه ای عاقلان را خبر کن

به دست تو سنگی به چاهی می افتد


 ببین بام ما را ببین تشت ما را

از این اتفاقات گاهی می افتد !

* مهدی جهاندار

 

(۳)

به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است

اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است

تو تصویر منی یا من در این آیینه تکرارم؟

جهان آیینه جادوست ! زوج و فرد نامرد است

چقدر از عقل می پرسی؟ چقدر از عشق می گویی؟

از این بازآی نا اهل است از آن برگرد نامرد است


نه دل در عقل می بندم ، نه سر در عشق می بازم

که این نامرد بی درد است و آن بی درد نامرد است

بیا پیمان ببندیم از جهان هم جدا باشیم

از این پس هرکه نام عشق را آورد نامرد است

فاضل نظری

 

(۴)

دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگی‌ست

غیر از وفا تمام صفات بشر سگی‌ست

 

لبخند و نان به سفره‌ی امشب نمی‌رسد

پایان ماه آمد و خلق پدر سگی‌ست

 

از بوی دود و آهن و گِل مست می‌شود


در سرزمین من عرق کارگر سگی‌ست

 

جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی

 
اخبار يك ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگی‌ست

 

آهنگ سگ ترانه‌ی سگ گوش‌های سگ 


این روزها سلیقه‌ی اهل هنر سگی‌ست

 

بار کج نگاه شما بر دلم بس است 


باور کنید زندگی باربر سگی‌ست

 

آدم بیا و از سر خط آفریده شو

دیگر لباس تو به تن هر پدرسگی‌ست

مریم جعفری آذرمانی

 

(۵)

خوب و بد هر چه نوشتند به پاي خودمان

انتخابي است كه كرديم براي خودمان‌

اين و آن هيچ مهم نيست چه فكري بكنند

غم نداريم‌، بزرگ است خداي خودمان‌ 

بگذاريم كه با فلسفه‌شان خوش باشند 

خودمان آينه هستيم براي خودمان‌

ما دو روديم كه حالا سرِ دريا داريم‌

دو مسافر يله در آب و هواي خودمان‌

احتياجي به در و دشت نداريم‌، اگر

رو به هم باز شود پنجره‌هاي خودمان‌

من و تو با همة شهر تفاوت داريم‌

ديگران را نگذاريم به جاي خودمان‌

درد اگر هست براي دل هم مي‌گوييم‌

در وجود خودمان است دواي خودمان‌

ديگران هرچه كه گفتند بگويند، بيا

خودمان شعر بخوانيم براي خودمان‌ 

مهدی فرجی

 

(۶)

بي تـو نـشـسـتم در خـيـابـان زيـر بـاران

 

گـويي كـه مـجـنـون در بيـابـان زيـر بـاران

 

افـتــاده نــان خشـكي از منـقـار زاغــي

 

گنجشك خيسي مي خورد نان زير باران

 

هـر كـس بـه قـدر روزي خـود سهـم دارد

 

سهـم مـن از تـو :چشـم گـريان زير باران

 

اي كاش مي شد با تو ساعتها قــدم زد

 

از راه آهـــــن تــا شـمـيـران زيــر بـــاران

 

بـا طــعــنـه عـابـرهـا سـراغـت را گـرفتند

 

آخـر چـه مي گـفـتـم بـه آنـان زير باران؟!

 

باور كن از تو دست شستن كار من نيست

 

عشق تـو مي گــردد دو چــنـدان زير باران

 

وقـتـي دعـــا در زير باران مستجــاب است

 

ديـگـر چــه كـــاري بـهـتـر از آن زيــر بــاران

 

پــروردگــارا در غــيـاب حـضـــرت عـــشــق

 

رعـــدي بـــزن مـــا را بــســـوزان زيـر بـاران

کاظم بهمنی

 

(۷)

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 ***

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟ 

***

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود


راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟ 

***

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!


در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

***

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ 

***

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌


گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟ 

مهدی فرجی

پنجشنبه هجدهم آذر 1389 | 0:6 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

ویژه برنامه ی شب شعر اعتیاد با حضور شاعران دانشگاه

 شهرکرد ، اهدای جوایز برگزیدگان شعر اعتیاد و سخنرانی

 کارشناسان مربوطه

زمان : یکشنبه ، ۱۴ آذرماه ، ساعت ۲۰

مکان : دانشکده ی علوم پایه ، سالن فارابی

شنبه سیزدهم آذر 1389 | 22:19 | کانون ادبی دانشگاه شهرکرد | |

www . night Skin . ir