سلام
این سپید بلند و بسیار زیبا را از اصغر عظیمی مهر بخونید
هرکی تا آخرش نخونه، ضرر کرده!!!
این یک جفت چشمت را
به چند مرگ تقسیم کرده ای
که مرده ها
وصیتنامه را
لای کفنهایشان پنهان می کنند
تو حتی پس از مرگ هم
نیازی به کافور نداری
ورویش گیسوانت در رگهای خاک
سنگ قبرت را به دو نیم می کند
از دالانی از بهت ارواح رد می شوی
من با آوندهایم تو را از خاک می نوشم
قلبم را در کدام گورستان محرمانه چال کرده ای
که موریانه ها
از جویدن وصیتنامه ام سر باز می زنند
که ابتدای آن به نام توست
مرداب گیسوان جلبکی اش را
در انحنای پل های غبار گرفته
پنهان کرده است
پتوهای افتاده بر تختخواب خالی
در غیبت رنگها
شکل تنت را تقلید می کنند
گیسوانت را به صورتم بپاش
هیچ مرده ای را شبانه تشییع نمی کنند
نگاهت قلابی ست
که به پلکم گیر می کند
این رختخواب بدون تو
شنزاری ست عذاب آور
در انحصار دیوارهایی که پلک نمی زنند
و بالشم
بیابانی مجسد
که همسایه کشور خوابها نمی شوم
- لجبازی شناسنامه دختران است -
شب دارد شناکنان از پنجره می گذرد
خوش به حال درختان
که دست کم
زمستان را می خوابند
مرا از کمر به دو نیم کن
دایره های درونم را بشمار
ببین چند سال است خوابم نمی برد ؟!؟
دارم به دلتنگی معنایی می دهم
که پیش از این نداشته است
دعا نمی کنم خدا تو را ازگیسوانت آویزان کند
تو حتی در آشفتگی هم خوشایندی
شبیه رختخواب عشق ورزی
در شعاع آفتاب صبح روز بعد
در روزگارانی نه چندان دور
انسانها و پلنگها
دوستان خوبی بوده اند
عریان که به دنیا آمدم
مامای تندخو
آنچنان بر کف پاهای برهنه ام سیلی زد
که تا امروز
کفشهایم تاول می زند
اما تو را مادرت
در کدام رحم مرمرین پرورده بود
که موزه های خالی از مجسمه
سالهاست ایستادنت را انتظار می کشند
جدایی
همواره مستلزم کینه توزی نیست
اگر می خواهی ترکم کنی
دست کم با مهربانی برو
من سرخپوست نیستم
دارم با دود سیگارم به تو علامت می دهم
که در متروکه ترین جزیره ی دنیا
مردی که از تمام کشتی های جهان جا مانده است
هنوز به تو فکر می کند
شیطان بال کدام فرشته را از جا کنده بود
که پرستوها قرنهاست پرواز می کنند
اما هیچ دایره ای در آسمان ترسیم نشده است
و تو از گردنه های ناگاه پایین آمدی
که کاروانسالارها
از جاده ی ابریشم
شرمسار بر می گردند
خبر نداری
من از ابتدای رسیدنت
روی پوستت نشسته ام
سرخاب گونه های تو را
از خون من ساخته اند
دارم از تب می سوزم
کاش پیراهنت به عیادتم بیاید
و تو
تنت را در آن جا گذاشته باشی
با پلکهایی از ابر
که نرم نگاهم کنی
و تختخوابم از پشتم دور شود
بگذار نسیم نفسهایت
پهنه ی به عرق نشسته پشتم را
خشک کند
نگاهت خلسه ای ست
از تلذذی ترسناک
شبیه هذیانهای بعد از عمل جراحی
از دهانت
شعله های نامریی نعنا زبانه می کشد
تو باید پزشک بیهوشی می شدی !
لرزش لبانم
اندوه آویزان من است
نگذار صورتم روی زمین بیفتد
کنار تو نبودن به من نمی آید
مثل پیراهن های افقی راه راه
و آواز خواندن
با زبانی از سیمان
اگر می خواهی از نفس بیفتم
در ریه هایم
براده ی سیم خاردار بریز
دارم زنگ میزنم و ترک می خورم
مثل انگشتان تنباکویی پیرمردها
رنگ پریدگی ام از سیگارهای دوباره نیست
خون خوابهایم رقیق شده است
تو که از خانه بیرون نمی زنی
پیاده رو درد می گیرد
عقربه ها بردگانی ممتد
که بار زمان را به دوش می کشند
در رژه ای آزار دهنده
تو را جدا کرده ام
از مایملک سرداران ِ جان به در برده
ابروی تو کمانی ست
که هیچ جنگاوری
توان کشیدنش را ندارد
چشمانت آتشی
که نیاکان من
در آیین قربانی جوانان
بر ِگرد آن
شیهه کشان می رقصیدند
خوش به حال خونی که به خاطر تو ریخته شود
که تمام زن های پیش از تو
کوشش و خطای آفرینش بود
حالا هر کس بیشتر به تو شبیه باشد
زیباتر است
خورشید هر روز غروب
کیسه اش را از مس مذاب پر می کند
تا در پشت کوه های نیمه شب
مجسمه ای از تو بسازد
برای حکمرانی بر شهر پارسه
که مردی جنگی ست
با دستهایی فراوان
و پاهایی نیمه تمام
درست در میانه ی تاریخ ایستاده
باد شن ها را به چشم کتیبه ها می ریزد
ما مرزهایمان را
با سنگ گور
از همسایه هامان جدا می کنیم
بعد از ظهرهای جمعه
در کسالت خاکستری باد
فکر می کنم
اگر خورشید روسری می پوشید
چقدر شبیه تو می شد
من از حوریان تند مزاج بهشت شنیده ام
که در جهنم
آسانسوری از یخ ساخته اند
که پرتم می کند
به دخمه ای آکنده از سر بریده ی آهوها
و نقاره های شب
ردپای سکوتم را
از زخم سبز سیب های تیرخورده می گیرند
و شعرهایم هراسان
از خون خودنویسم بیرون می ریزند
کاروانهای نقره و ابریشم
از بناگوشت پایین می آیند
روزگار پلی ست
که تو از دیروزهای من برگردی
و عکس کوچکت
از تختخواب نیمه شب
به پایین پرتم کند
قلبم عصاره ی ست
از کتیبه های به خون نشسته
که باستان شناسان هم
از پر کردن ترک های آن عاجزند
تو از زخم سنگ ها چه می دانی
تقدیر کماندار کوری ست
که تفاوت قلب سرخ
و سیب سبز را نمی فهمد
تو گوزنی زردی
با شاخهایی از ابر
عطر نافت
از خوشه های انگور بیرون می زند
من پلنگی از نور
با پنجه هایی از اسفنج
که نقاهت زخم آهوها را لیس می زند
فریبنده است
سرسبزی چهارفصل کاجها
که قبل از بر زمین افتادن
از درون می خشکند
صمغ کاج
اشکی ست
که از پهلویش بیرون می زند
و عطر دلهره اش
سپیدارهای پیاده رو را نگران نمی کند
تو نیستی
و اتفاقا من هنوز زنده ام
در شهری که در آن
دستان غریبه ها گرم تر است
من دست خدا را خوانده ام
دنیا هیچ وقت به پایان نمی رسد …